سيد محمد باقر برقعى
360
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
خلوت دل دارم از هستى دلى از عشق سوزان در بغل * در تمام عمر دارم دشمن جان در بغل مىتپد هر لحظه از شوق وصال كوى دوست * زندهام زين شوق با آهنگ هجران در بغل خوشدل از صبريم و غافل از شتاب روزگار * همچو جان بگرفتهام يار شتابان در بغل جان ز نور اوست روشن همچو عالم ز آفتاب * چون فلك بگرفتهام خورشيد تابان در بغل مىدهد تعليم من خون خوردن خاموش را * اوستادى اهل سر دارم به دوران در بغل گاه مستى مىكند از نالهء شبگير آه * گه به رقص آيد ز يك مضراب جانان در بغل گه كند تفسير آيات الهى در نهان * زنده مىدارد مرا تفسير قرآن در بغل علم را يكسو بنه ، اشراق خود دانشگهيست * مىتوان بگشود دانشگاه عرفان در بغل عقل دورانديش را در خلوت دل راه نيست * كى توان بگرفت در شب مهر رخشان در بغل با تپيدنهاى خود دارد ثناى حقّ به لب * هركسى دارد يكى مرغ ثناخوان در بغل بادهء ايمان ، دلوجان را كند مست خدا * كردهام از بيم شيطان باده پنهان در بغل « قائمى » دل را سراى دوست كن تا زندهاى * هان مبادا راه يابد بر تو شيطان در بغل